![]() سلام من محسن 21 سال دارم و فارغ التحصیل رشته ی عمران دانشکده فنی مشهد هستم من میخوام عشق و عاشقی رو از منظر حقیقی بررسی کنم امیدوارم شما نیز من رو با پیشنهادهای ارزندتون یاری کنید خوش آمد به عاشقان
منوي اصلي
پست الکترونيک آرشيو مطالب منو دوست داريد کليک کنيد وضعيت در ياهو
آرشيو مطالب
جستجو
جستجوگر وب
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: خبرنامه عاشقان
گفتمان عاشقان
نظر خواهي
پيوندها
لوگوهاي عاشقان
ساعت عاشقي
|
عشقستان
این وبلاگ عشق رو از منظر حقیقی بررسی میکنه پس به نام آن که عشق را آفرید عشق
عشق. سنگي تراشيده به اکليل آغشته برجسته فرونشسته تصوير وحشي ترين غرورها تنديس کولي ترين بيگانگي ها: از پيکر تو حرف ميزنم مذاب غمگين ترين غروب مرجان سوخته ي رويايي ترين اعماق شکوفه درشت غريب ترين درخت يک ستاره يک بوته ي عقيق: سخن از لبهاي توست دو موج سرد کوچک دو پرنده معصوم دو آرامش شير گونه دو بادبان دور دو پناهگاه ابدي: دست هاي تو آرامترين باران نرم ترين فواره ساکت ترين ابهام کبود ترين گرداب مفقود رباينده ترين وزش مرموز طوفان مرگ: نگاه تو من تر ا سرود کرده ام من ابديتي را سرود کرده ام من از ابديتي ابديتي پرداخته ام فرشتگاني سپيد پوش در طواف جاودانه ي شبي مدور: چشم ترا ميگويم |+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 5:36
سکوت اشک، تنهايي، غربت وتيرگي
سکوت اشک، تنهايي، غربت وتيرگي همه وهمه حنجره ام را خصمانه مي فشارند آه تلخي دربغضم ودرد عجيبي دراعماق وجودم وجود سراسراحساس غيراين درد سنگين وجود گرم وروشني را دراعماق قلبم احساس مي کنم وجودي که نوراست وروشنايي دل ما آه تنها اوست گرمي وجودم وبه واسطه ي اوست که به زندگي اميدوارم واوست که همه دردهايم را التيام مي بخشد
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 ساعت 5:16
مي خروشد دريا
مي خروشد دريا مانده بر ساحل رفته بود آن شب ماهي گير صبح آن شب ، كه به دريا موجي
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:14
رسم عاشقی
مي باره نم نم بارون اما توي ساحل عشق حتي نيست يه رَدِ پامون من و تو غرق سکوتيم مثل شبهاي زمستون مثل مرداب پُرِ حسرت که اسيره تو بيابون دلتو بده به خورشيد بايد از غمها نترسيد عاشق نور و يقين شو بگذر از شباي ترديد عاشقي پر از يقينه رسم عاشقي همينه نذار جون بگيره کم کم تو دلامون بذر کينه دستاتو بذار تو دستام تا بهار زنده بمونه بذار توي ساحل عشق از ما هم ردّي بمونه
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 15:52
دلم گرفته
جون ميکنم ميميرم اگه چشمات نبينم مثل ابرا من ميبارم اگه تو نباشي پيشم از دوريت ديوونه ميشم بيا بمون تو کنارم از دوري تو ميميرم ميخوام لب و رو لبت بذارم بي تو من چيزي ندارم مثل بارون پريشونم از دست زمونهء غم به لبم رسيده جونم
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 15:22
معشوقه گان خاطره
معشوقه گانِ خاطره در صفوفِ بي انتظارِ خواب هايِ هذيان بي هيچ تلاشي - چونان ميوه هايِ بهشتي - تسليم و رام با لب هايِ سرخِ هميشه خنده به ماخوليا خزيده در پس کوچه هايِ شادي به پستو هايِ سپيد و سياهِ رطوبت دعوت کننده به خوابي لَزِج و گرم به شيطنتي شيرين. سر در دنبالشان مي گذرام لَختي دِرَنگ کنيد دِرَنگ دِرَنگ دِرَنگ دِرَنگ . . . َنگ خنده هايي همه از جامهايِ برنچين چونان حباب هاي برّاق و آزادِ کفّ - آرزوهاي پوکِ وحشيِ گستاخِ بي هدف - تن مي سايند "صخره هايِ ليزِ هوس" را و مي تَرَکَند به ناگهان چشمانم بيدار مي شوند نيمي به خنده نيمي به اشک.
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 15:8
چه ساده دل بریدی
چه ساده دل بريدي اشک منو نديدي رفتي رو خاطراتم خط سياه کشيدي مثل يه قناري تو از قفس پريدي حتي يه بار تو عمرت حرفمو نشنيدي اما هنوز به يادت غزل غزل ميخونم شب تا سحر به انتظاره با تو بودن ميمونم تا يه بار ديگه چشماي نازت ببينم از اون لباي نابت يه بوسه بر بچينم
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 ساعت 12:26
خون
اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم. اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم. ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت. ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره ي خـوني كــه در رگ دارم دوستـت دارم
عزيزم ميدوني تفاوت تو با خون در چيه؟ اينکه خون مي ره تو قلبم و بر ميگرده اما تو مي ري تو قلبم وديگه بيرون نمياي
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 22:6
نگاهم
نگاهم را به دورهاي دور مي کشانم ، روزي را مي بينم که هنوز با تو آشنا نبودم و چه مهرباني را نشناخته بودم. گويي که زمان و زمانه طور ديگري بود و گويي که درختان در آن زمان نيک به سبزينه نرفته بودند. گويي که کوهها هنوز وقار استواري خود را نيافته و درياها چنين پر از خروش نبودند . گويي که قلبي نبود که در سينه ام بتپد و در باغ زيباي طبيعت ، فرسايش تپه هاي تنها مانده در معرض بادها و توفانهاي سهمگين را از نگاه ساکت يک پنجره نگاه مي کردم. اما اينک زکام زيبايي گرفته ام و با تمام ناتوانيم در مقابل تبسم به خاک مي افتم و چشمان زيباي ترا غيب مطلق تلقي مي کنم و بي شک قيامت را در قامتت مشاهده مي کنم . در هر حال و در همه جا به راز گيسوان پر پيچ تو خيره مي مانم و ليله الاسرار را از آنها در مي يابم وقتي که عاطفه و مهرت را بياد مي آورم غرق در وحدانيت مي شوم و شبنم عشق را روي گونه هايت احساس مي کنم
|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 12:57
تو رو می خوام تا همیشه
چشمامو که روهم ميزارم تو رو به يادم مي يارم واسه ديدن تو نازم من هميشه توي خوابم وقتي به ياد تو ميوفتم اشک ميباره از دو چشمم ميباره هميشه اشکم تا تو برگردي پيشم ميدونم اينا همش بيخوديه برگشتن توهم خياليه اما چه کنم جز اين نميشه دل من تو رو ميخواد واسه هميشه
|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه هفتم شهریور 1385 ساعت 12:21
آرزوی من
همه آرزوي من بود بودنه با تو هميشه زندگيم بدون تو ديگه زندگي نميشه آرزوي من همينه ديدن چشماي نازت گذاشتن بوسه نابي روي لبهاي داغت دستاي من سرده خشکيده مثل خزونه دستاي تو گرم و تازه به طراوت بهاره چشم تو به رنگ دريا صورتت مثل ستاره دنيا ديگه هيچکسي رو مثل تو نمياره
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 16:45
تن خسته
واسه اين تن خسته به تو رسيدن سرابه مزه لبت رو چشيدن که ديگه امري محاله چه کنم که ديگه پاهام ناي راه رفتن نداره ديگه اين فکر مغشوش شعر رو لبم نمياره با تو ميخوام که پاهام جون تازه اي بگيره شعري که رفته ز يادم لبم اونو از بر بخونه ميخوام به تو برسم تا تنم باز جون بگيره توي غربت و تنهايي جون نده و نميره
|+| نوشته شده توسط محسن در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 21:43
سکوت
توي اين خونه ساکت يه نفر تنها نشسته واسه ديدن عشقش چشاشو به دنيا بسته دلش پر غمو نالون با غصه ها هم گريبون دل عاشقو غريبش تو آه ناله ها شده زندون چشاش از گريه ميباره آرزوي مرگ رو داره دلش رو که شکستن واسه چي زنده بمونه ديگه اون چيزي نداره که پاي عشق بذاره ميخواد جونشم بزاره تا جلو عشق کم نياره
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 16:23
اسیری
گلي شکسته چشماي بسته پرهاي شاديش از هم گسسته خورشيد عمرش پنهون پشت ابره ديگه اون قلبش تپش نداره دستاي سردش تو دست من بود لباي بستش واسم غصه و درد بود دستاي گرمم بهش گرمي نميداد اشک چشمام به چشماش نو نميداد گذاشت منو اينجا رفت از دنيا چو گلي تنها يخ زد تو سرما چشماي او نديده طلوع فردا من شدم تو اين دنيا يه فرد تنها ميخوام مثل عشقم منم بميرم تو دنيايي ديگه دستاشو بگيرم بي اون از زندگي سيرم مثل پرنده تو قفس اسيرم |+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 16:21
روزی که رفت
يادمه روزي که رفت دل من بدجوري شکست قلبم از غصه تپيد چشمام در اشک نشست آخه هيچکس نميدونه تو دل من چه گذشت حالا واسه من چي مونده يه خاطره يه سرگذشت حالا اين خونه خالي تو رو ياد من مياره به ياد چشماي نازت چشمام هردم ميباره آره اين دل ديگه طاقت دوري نداره
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 16:4
خزون
توي اون خزون سرد من بهارو با تو ديدم با نگاه عاشق تو من به مرز عشق رسيدم تو با اون چشماي نازت يه جورايي دادي فريبم تو منو گذاشتي رفتي بي تو تو اين دنيا غريبم بي تو اون صورت زيبا به غم و اندوه رسيدم مثل تو توي دنيا من ديگه کسي نديدم براي ديدن تو من به راهت چشم انتظارم تا تو برگردي دوباره من به تو جون ميسپارم
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 15:47
عشق یعنی
عشق يعني با افق يک دل شدن يــا لباسي از شقايق دوختن عشق يعني با وجود خستگي بر سر پروانهء دل سوختن عشق يعني داستــاني نـا تـمــام عشق يعنـي کلمه اي بـي انـتـهـا عشق يعني گفتن ازاحساس موج در کــنـار حسـرت پـروانـه ها عشق يعنـي آه سرخ لالـه هـا عشق يعني حرف پنهان در نگاه عشق يعنـي تـرجـمـان يک نـفس عمق سـايـه روشن دشت پگـاه عشق يعنـي قـصـهء يک آرزو عشق يـعـنـي ابـتـداي يک غـروب عشـق يـعـنـي تکـه اي از آسمـان عشق يعني وصف يک انسان خوب
|+| نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 15:32
من با تو سخن می گویم
درخت با جنگل سخنميگويد
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 ساعت 19:13
دریای آرزو
تو با يک جرعه از درياي يادت
تـو بــا يک انـعکـاس نقره اي رنگ مــجـال نـــازو از رعنـــا گـرفتــي توچون يک هديه فيروزه اي رنگ مــرا بـــر قـــايــق رويـــا نشـانــدي وبـا يک لطف , يک لبخند ساده مـرا بـه سرزمين عشق خوانـدي تــو ديــوار ميـان قـلبـهــا را بــه رســم آسمـاني ها شـکستــي وچون حسي غريب وواژه اي سرخ ميــــان دفــتــــر روحـــم نــشـستــي تودريايي ترين ترسيم يک موج تـــو تــنـها جــادهء دل تــا خـدايي تــو مثــل شـوق يک کـودک لـطيفـي تــو مثــل عطر يک گــلدان رهـايــي تو مثـل نغمهء موزون باران بــه روي اطلسـي هـا نـازنينــي وتــا وقتي که روحم مال اينجاست بـه روي صفحـهء دل مـي شينـي
|+| نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 20:25
به شوق چشمهاي تو
به شوق چشمهاي تو دل بهانه گير من دوباره گريه مي کند نسيم خاطرات تو سري به خانه مي زند ز خانه نگاه من غمت جوانه مي زند تو موج مي شوي و من سکوت ساحلي غريب تو آبي و پر از صدا و من شمايلي عجيب تو حرف ميزني و من دوباره گوش مي کنم اگر چه در درون خويش کمي خروش مي کنم ولي تو موج هستي و منم که ساحل تو ام تو حرف غرشي و من کلام بي صداي غم و دوست دارم آشنا همين غرور سبز را همين که کرده عشق را غريبه نام آشنا پس انتظار مي کشم که باز مهربان شوي تو مهربان شعر من بيا که قهرمان شوي به ياد آن شبي که تو به قلب من سري زدي و با پرنده دلت به باغ من سري زدي من آشيانه ساختم براي چشمهاي تو و قطره ها نشانده ام به پاي چشمهاي تو هنوز بهترين من کلام اول مني در انتهاي آرزو سلام اول مني
|+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه نهم بهمن 1384 ساعت 8:39
تا شقایق هست زندگی باید کرد
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شاديم بخشيده از اندوه بيش همچو باراني که شويد جسم خاک هستيم زآلودگي ها کرده پاک اي تپش هاي تن سوزان من آتشي در سايهء مژگان من اي ز گندمزارها سرشارتر اي ز زرين شاخه ها پر بارتر اي در بگشوده بر خورشيدها در هجوم ظلمت ترديدها با توام ديگر ز دردي بيم نيست هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست اي دل تنگ من و اين بار نور؟ هايهوي زندگي در قعر گور؟ اي دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اينت گر که در خود داشتم هرکسي را تو نمي انگاشتم درد تاريکيست درد خواستن رفتن و بيهوده خود را کاستن سر نهادن بر سيه دل سينه ها سينه آلودن به چرک کينه ها در نوازش، نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در کف طرارها آه، اي با جان من آميختها ي مرا از گور من انگيخته چون ستاره، با دو بال زرنشان آمده از دور دست آسمان جوي خشک سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهاني اينچنين سرد و سياه با قدمهايت قدمهايم براه اي به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه، اي بيگانه با پيرهنم آشناي سبزه واران تنم آه، اي روشن طلوع بي غروب آفتاب سرزمين هاي جنوب آه، آه اي از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست چلچراغي در سکوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد اين دگر من نيستم، من نيستم حيف از آن عمري که با من زيستم اي لبانم بوسه گاه بوسه ات خيره چشمانم به راه بوسه ات اي تشنج هاي لذت در تنما ي خطوط پيکرت پيرهنم آه مي خواهم که بشکافم ز هم شاديم يک دم بيالايد به غم آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي همچو ابري اشک ريزم هاي هاي اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان، زخمه هاي چنگ و رود ؟ اين فضاي خالي و پروازها؟ اين شب خاموش و اين آوازها؟ اي نگاهت لاي لائي سِحر بار گاهوار کودکان بيقرار اي نفسهايت نسيم نيمخواب شسته از من لرزه هاي اضطراب خفته در لبخند فرداهاي من رفته تا اعماق دنيا هاي من اي مرا با شور شعر آميخته اينهمه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لاجرم شعرم به آتش سوختي ![]() |+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه نهم بهمن 1384 ساعت 8:30
سرمای درون
بر سرماي درون همه آي عشق آي عشق آي عشق آي عشق غبار تيره تسكيني
|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 ساعت 9:18
تمام هستی
نيمي از جهانم براي تو نيمي براي گنجشک ها نيمي از مهربانيم براي تو نيمي براي باد تا بر جهان بگردد. نيمي از محبتم براي تو نيمي براي باران تا بر زمين ببارد. ناگهان تو مرا به نام کوچکم صدا مي زني ... گنجشک هايم به سرزمين تو کوچ مي کنند ..!! و من با اين همه بيابان که هيچ هم بهار نمي شود فصل ها را گم مي کنم.....
|+| نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 10:52
شانه های تو
شانه هاي تو
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 8:20
باران عشق
آسمان صاف و شب آرام
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 8:2
رسم عاشقی
اين روزا اگه کسي بهم نزديک شه ،
يا تو در چاله هاي تاريک سردرگمي سقوط مي کني و رسم عاشقي ...
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 7:46
عشق
عشق يعني ... عشق يعني از خود بي خود شدن
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 7:15
قصه عشق
اگر از عشق مي شه قصه نوشت مي شه از عشق تو گفت مي شه با ستاره هاي چشم تو مغرب نو . مشرق نو بر پا كرد مي شه از برق نگات خورشيدو خاكستر كرد مي شه از گندمياي سر زلفت يه عالم شعر نوشت آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه آره از عشق تو مردن داره آره از عشق تو مردن داره مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد . آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه اگر از عشق مي شه قصه نوشت مي شه از عشق تو گفت
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 8:21
عشق یعنی
عشق يعني . . . عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
|+| نوشته شده توسط محسن در دوشنبه دوازدهم دی 1384 ساعت 7:36
بردی از یادم
بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم چه شد آنهمه پيمان . که از آن لب خندان کي آيي به برم . اي شمع سحرم پا به سرم نه . جان به تنم ده نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در ديار غم اميد اهل وفا تويي . رفته راه خطا تويي |+| نوشته شده توسط محسن در یکشنبه یازدهم دی 1384 ساعت 9:17
|